دلتنگی های سما
نیمه شب است،سکوت فضارا آغشته به خویش کرده است.صدای سکوت رامیشنوی....آیا تو هم میشنوی؟نه.............. اما شنیدن سکوت همراه با ناله بچه گربه ایی که مادرش اورا رها کرده،غمناک است نمیدانستی.... شنیدن فریادبی صدای ماهیان در تنگ بلور...آب...هاپ...هاپ.... غمناک است وصدای رفت و آمد ماشینها ازدور...راستی کجامیرون؟ نو میدانی انها بدنبال چه هستن؟.....نه؟.....وشاید هم کسی دنبال انهاست صدای پارس سگهای ولگرد ،به هنگام رد شدن عابری بی خانه که تلو تلو خوران میرودوبه گوشه ایی پناه میبردواز اینکه سگهای ولگرد جای مناسبتری در کوچه پس کوچه های دهشتناک خرابه هاپیدا کرده اند غبته میخورد...ایا میشنوی؟ وصدای تیک تاک ساعت زنگدار اتاق من.....تیک...تاک....تیک...تاک بی امان حرف میزند.اری من میشنوم حتی صدای باد که آهسته بر شاخه وبرگها می پیچد تا به خواب زمستانی بروند نمیدانم تو که در کنارم نشسته ایی آیا هیچ صدایی نمیشنوی؟؟ حتم دارم که پرده گوشت رادر پس پنجره واقعیت ها بسته ایی خوابت می آید؟...اه خواب غفلت..... من در سکوت حتی شکسته شدن دلی را هم میشنوم ...میدانستی شکسته شدن دل چقد دردناک است؟بیا برویم برویم تادر دل شب مهتابی قدم بزنیم... در دل تاریکی قدم گذاشتیم که جز روشنایی تیر چراغ برق در کوچه پس کوچه که از آن بوی بغض به مشام میرسد بغض سالها تاریکی قدم گذاشتیم...درزیر پایم سایه من بود...چقدر شکسته شده... قدم به قدم همراه من بوداما همچنان سکوت کرده بود میخواست مرا جایی ببرد...ناخودآگاه مجذوب قدمهای اوشدم وپابه پای او همسفرکوتاه ...هر قدم که بر میداشتم گویا مرا به جلوتر دعوت میکرد...گویا به پایم افتاده بود والتماس میکرد به کجامیبرد.......... خسته شدی؟.....وای چقدرزودتو هم از دست من خسته شدی شایدحرفهای من توراخسته کرد...نمیدانم........... راستی یک درد بی امان همیشه در قفسه سینه ام هست راستش برای من هیچ چیز مبهم نیست.حتی اگر توهم ازدست من خسته شوی.میگویم از ناله ان پسر نابینا که در یک پتوی کهنه بردورش انداخته آرام از کنار قبور رد میشویم....اه خدای من سایه ام مراربه کجا آورده تو دیدی؟ایا قبرهای غرقه در سکوت رادیدی آیا دلت سوخت؟ آیا اینجا هم چیزی میشنوی؟ایا این خفتگان حرفی ندارن گذشته مانند این قبرستان مردگانش راپس نمیدهد به فکر رفتم.......آیا تو میبینی...نه گمان نمیکنم کوکی را ببینی که به خواست ادمهای به حساب بزرگ چه مظلومانه گنه کارند...........................ویا زنی فاحشه که چه نجیبانه به بستر گناه میرود تا لقمه ایی برای نیمه خود بیاورد در اتاقی تاریک ودهشتناک،تنها برروی تختی که تهی گاهی از شفاعت بود نشسته بودم دیوار،پنجره ایی به اندازه یک روزنه رو به واقعیت داشت..... واقعیتهایی که انسان را میلرزاند.شب هنگام بود..... وصدای پارس سگهای ولگرد فضارا پر کرده وشب آهنگ شبهای تیره بختان بودوانطرفتر زیر تیرک چراغ برق مردی بر زمین افتاده....خدای من دقایقی صدای ناله وزجه زنی بر سر ان مرد....... خدای من میخندی؟؟خوب شاید تو راست بگویی اینها حقایقی است که اتفاق افتاده اه چه لبخند سگینی..... نمیدانم تو در این لحظه ها مشغول چه کاری بودی... لبخندم برای همین بود.......... گامهای مردی از خون نبی بزرگ مرد کوچه ها متبرک قدمهایت وشبهای تاریک از اینکه راز دارت بودند به خود می بالیدن امشب چه شب غریب است بوی غربت میدهد بوی تنهایی بوی هجر امشب شب غریب است شمعها روشنی ندارند سوختنی دارند من حقیقت را در جامگان سیاه ندیدم من حقیقت را در دستان مرد بزرگی دیدم که قاتلش رابخشید من حقیقت را دراشکهاندیدم من حقیقت رادر لبخند مرد بزرگی دیدم که برای رفتن لبخند بر لب داشت نه اشک من حقیقت رادر دل ان کودکانی دیدم که چه خالصانه برای پدرشان شیر اوردند کجاست آن مرد بزرگ کجاست آن حیدر کجاست آن علی کجاست آن علیا کجاست............... امشب چه بر سر این شب امده که شاهد رفتن این عزیز دل است ای خاک عزیزش بدارکه روزی گامهایش عزیزت کرد اره خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز این کله پوکو میگیرم بالا و از بی سیگاری میزنم زیر آواز و اینقدر میخونم تا این گلوی وا مونده وا بمونه…. تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی که عمو بارون رو طاقش عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته شام که نیس خب زحمت خوردنشم ندارمد در عوض چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که رفیق پرسه های بابام بودن بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه گریه که دیگه عار نیست خواب که دیگه کار نیست تا مجبور بشی از کله سحر یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که سر بذاری به خیابونا هی هی دل بده تا پته دلمو واست رو کنم میدونی؟ همیشه این دلم به اون دلم میگه دکی تو این دنیای هیشکی به هیشکی این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره ورنه خلاصی خلاص! اگه این نبود …حالیت میکردم که کوهها رو چه طوری جابجا میکنن استکانها رو چه جوری می سازن سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یک خدا بسازم و… دعاش کنم که عظمتتو جلال امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم به صدای فلوت یدی کوره که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه بشنو….. هی لیلی سیاه اینقدر برام عشوه نیا تو کوچه… تو گذر… تو سر تا سر این شهر هرجا بری همراتم سگ وسوتک میدونه کشته عشوه هاتم روخت شاد... تو همیشه برای من حسین پناهی هستی که حرفهایت نگاه دلت فراموش نخواهد شد ادامه مطلب.... در این مدت کوتاه ولی پر رنج بغض در گلو نهادم و ودیدگان پراز اشکم رادر سیاهی روزگار پنهان کردم.وبا هرنوشته ایی برروی کاغذ بیگانه شدم ....تاشایداین شکست روزگار رااز نظر همگان دور بدارم.......... ستم روزگار پاییز پیری رادروجودم به ارمغان آوردوهمچون درخت کهنسال با قدمت چندین ساله فرطوط شدم ودر این بیقوله که جغد شومبداقبال برروی دیوار کاشانه ام آوای شوم شباهنگ راسر میدهد بیتوته کرده ام....... چقدرسوزناک است شکستن وبیگانه ازهرکسی شدن وغم خواری نداشتن...................... نه تحمل این واژه های آتشین تنهایی برای من ممکن است ونه همنشین شدن با این انسانهایی که جز زبانی پراز طعنه ونیش ونگاهی لبریز از تمسخر وکین ندارند را داشته باشم چه کنم...اقبال همگان چون است واقبال من چنین....... نه یارای ماندن در این ویرانه سرد وبی روح رادارم ونه توان پای فرارو امروزشکوه من ازآن انسانهایی خیره سری است که ظلمشان زخم تا استخوان میزنندودهان گله آمیز را باسرب داغ حسرت میبندند. سیاهی روزگار چون حصاری بلند ودهشتناک اطرافم رااحاطه کرده است.... میترسم..... میترسم از این کاشانه فرطوط از این ویرانی میترسم....................... از این انزواکه شاید روزگاری رسد وجودم را همچون مردگان؛موریانه های سیاه کریه ذره ذره از وجودم را جدا کنند تا ذخیره فردایشان باشد....با این تفاوت که من هنوز زنده هستم نه....نه....هیچکس آن آشوب پر ازسکوت دلم رانمیداند ونخواهد دانست واین بغض وحسرت تا ابد به گور خواهم برد { س ما من آوای طغیان موج فاصله ها رادر شریانهای ذهنم میشنوم وحس شعله روشنی که تارپود انزوایم راحلقه های حریم ودرد میگرداند مرا پشت دریچه های تنهایی حس میکنم امشب چشمان مهتاب بدرقه گل بوته های سرخ وپرواته بر ویرانی های سوخته شمع اشک حسرت میریزد............آه ای.....بنگر بر صحن مه آلودچشمانم جایی که تداعیگوی نقره ایی شبنم میباشد انگار در بیراه ی ابهامش هراس بغض حیات را میگیرد و در روشنی اش شبی طوفانیست آه......در این شب ظلمانی تنها به شمع محبت تو نیاز دارم تا به آن ادامه راه زندگیم را روشن سازم ولی افسوس که.....در کنارم نیستی که بدانی چقدر تنهایم...... . خلیج فارس همیشه خلیج فارس است رای ما به خلیج همیشه فارس این سایتو به همه معرفی کنید روحم را تازه میکرد اپرا....وترانه های سرخ پوستان دعاهایشان ورقص ها صدای طبلها ودعاها نیایشهای انها وتقدیس خدای انها وهنگامیکه بوفالوها{تاتونکا}زمین را باسومهایشان به لرزه در میاوردن وعقابان بزرگ{وامدی تانکا}اسمان را با بالهایشان میبلعیدن وهنگامی که ابرهای سرخ {ماهپیوالوتا}،آسمان را میپوشاند..خدای سرخ پوستان{le grand manitou}دراین سرزمین با روح پاک جلوه گر میشود.ماه{نیپاوست}براسمان روشنایی مهتابیش را بر این سرزمین میتاباند پسر{کیسوهس}سرخ پوست {باد در مو}بر فراز کوهی باچشمانی تیز وطبلهای بر دست ودعای برلب برای ارواح مقدس ای روح بزرگ، خداوندا، ای خالق تمامی هستی به قلب، ذهن، جسم و روح من خوش آمدی این جا همیشه جای توست خردی به من عطا فرما تا صدای درونم را ارج نهم و قدرتی، تا در حالی که آوای مقدس خویش را سر داده ام، استوار باقی بمانم مرا به راهی که برای من مقرر شده است، هدایت فرما و به من شجاعتی ده تا آن چه برایم دست یافتنی است را پی گیرم. برای تلاش هایم و تعالیم آن سپاسگزارم آن چه مرا به این جا که اکنون هستم، رسانیده است را از یاد نبرده ام. قلب مرا بر کمال شفابخش طبیعت بگشا ما همه با هم همبسته ایم، و این موجب آرامش من می گردد ای روح بزرگ، خداوندا، ای خالق تمامی هستی روح مرا پاک گردان و جان مرا شستشو ده این جا همیشه جای توست ................................................. وروح من با این ترانه ها ودعاها ورقصها پرواز میکرد برای دیدن تصاویر به ادامه مطلب رجوع کنید موزیک نواخته شد و شاه لیر به همراه سه دخترش به تالار قصر وارد شدند . دختر بزرگ او ـ " گانریل " ـ با دوک آلبانی ازدواج کرده بود دختر دوم او ـ " رگان " ـ همسر حاکم " کورن وال "بود و دختر کوچکش ـ " کوردلیا " ـ هنوز ازدواج نکرده بود .} همیشه تراژدی شاه لیر مرا یاد خودم می اندازد شاه لیر نقشه ای گسترد و گفت : " من دیگر پیر و سالخورده شده ام و مایلم حکومت و حکمرانی را به جوانتر ها بسپارم . از این رو قلمرو سلطنت خود را به سه قسمت تقسیم کرده ام . هر کدام از دختران من که مرا بیشتر دوست داشته باشد قطعه بزرگتری نصیبشان خواهد شد . گانریل ـ فرزند ارشد من ـ نخست سخن بگوید. " چه فرزندان مهربانی وچه ماهرانه با کلمات بازی میشود سالهاستکه این تراژدی قصه صبور من شده است... حالا ببینم دختر دوم من چه می کند . بگو دخترم . چه لحظات شیرینی برای شاه بود که فرزندانش چه {مهربانانه} ویا جاه طلبانه عشق را نثار میکردند شاه از پاسخ رنگان شاد شد و یک سوم دیگر از سرزمین خود را به او بخشید . کوردلیا ...یادآور خودم....حقیقت ....اه ای شاه حقیقت در عین زیبایی تلخ است چون شوکران....واینک تو ای شاه این جام حقیقت را از دستان دختر کوچکت ننوشیدی بلکه از دستان فرزندان دیگرت.... تو واقا منظوزت این است ؟ تو اینقدر جوان و اینقدر نامهربانی ؟ کوردلیا اینگونه رانده شده....ومن اینگونه رانده شدم میدانم چه ها بر کوردلیا گذشت.... شاه " بسیار خشمگین شد . واو رفت....ومن رفتم مرا از دلها راندن اما نمیدانستن که من این عشق را در خود زنده نگه خواهم داشت تا روز مبدا نثارشان کنم کوردلیا با پدرش خداحافظی کرد و به خواهرانش گفت : رفتم اما نه رانده شدم از دلهایشان اما تنها نه با هیچکس چه زیبا گفت روزگار عیبهای شما را زیرکانه.......نقابها خواهد افتاد شاه لیر اندک اندک کیفر اعتماد ساده لوحانه اش را به سخنان فریبنده ی گانریل می چشید و رنجش او از رفتار گانریل آغاز شده بود . در خانه ی گانریل از او و یکصد سوار همراهش به گرمی استقبال نشد . گانریل، اکنون صاحب قدرت بود و نسبت به پدرش ، سرد و نامهربان شده بود . گانریل به خدمتکارش _اسوالد _ دستور داد :" با سردی و بی اعتنایی با او رفتار کنید و نسبت به همراهانش ، بی اعتنا تر و سردتر باشید . این را به همه ی خدمتکار ها بگو .هم اکنون به خواهرم نیز می نویسم . او و من در این مورد با هم هم عقیده ایم. او نیز مثل من رفتار خواهد کرد لحظه موعود فرا رسید موعد لحظه بی وفایی یار بر معشوق یاداور ان لحظه ایی که در حسرت مهر انهادر من ماند لحظه ایی که هیچگاه نتوانستم فراموش کنم وسرانجام شاه لیر در دستان پر محبت کوردلیا چشم بست وشاه محبت واقعی را در دستان این فرزند حقیقت دید هنوز دستان پدر را در آخرین لحظات دردستانم است سردی ولرزشی که میشد مرگ را حس کرد اما من همیشه حسرت این دستها بودم نگاه مهربان وزمزمه دم اخر کاش تنها فرزندم تو بودی.... ومادر که سالها در حسرتش ماندم.......... قارون را یادت هست...وآن گنج بی پایانش تا کی.....میدانی چرا دنیا گرد است نمیدانی؟؟!!دنیا گرداستو میچرخدوبه همان نقطه میرسد اما با این تفاوت که شاید جاهایمان عوض شود انموقع چه خواهی گفت حرفی برای گفتن خوای داشت ایا خواهی توانست تمام دادهایم را استفراغ کنی نترس من مثل تو گنجی نخواهم داشت که بترسم که ان دفن شوم............... حرفهای دیشب توانست مرا بشکنداما غرورم را نه گفتی ورفتی اما به چه قیمت....به قیمت اشکهای کسی که به آن میگویی مادر کاش ان محبتی که تو در این سالها از مادر دیدی من هم داشتم برو به گنجت برس که مبادا کم نشود.......................ای فرزندان ناخلف این روزگار برو که من خسته این روزگارم حرفهای تکراری دردهای پوشالی نوشته های دلتنگی عشقهای دورنگی ناله های شبانه اشکهای روانه دستهای سرد بی کسی نفسهای بی همنفسی روزهای بارانی لحظه های پریشانی سلام های بی بهانه نگاه های عاشقانه رفتنهای بهانه دار زمزمه های خدانگهدار .......................... خیانتهای خیابانی هرزهگیهای عریانی نگاهای پوشالی عشقهای تو خالی خنده ها ی مستانه عریانیهای شبانه دستانی پر از خیانت چشمانی پراز ندامت. باید صبوری پیشه کنم تا کی بی صدا منتظر یه لحظه فقط یه لحظه ارامش باشم خدای بزرگ امشب دلم گرفته وتو خود میدانی....چرا گفتم وبارها گفتم تنهای مرگ غریبی است ومن این تنها بودن را هر لحظه بیشتر حس میکنم شاهد از دست دادن کسانی وخیلی مسائل هستم خدایا چه توانی به من دادی وچه صبری.... وچه چشمانه صبوری که اشکهایش را هیچ کسی ندیده خدایا شاهدی که منه زخم خورده هر تیری که به جانم خورد از پا نیوفتادم میبینی که اسیتاده ذره ذره میمیرم خدایا میدانی که چقدر خسته ام اما باید بایستم وبجنگم با این مصلئب روزگار که چهره اش را همیشه برای من نا مجهول نشان داداینکه باید برای معادله زندگیم ریاضیدان ماهری باشم...اما من این معادله را با هر ضربه ایی که میدانم انسان تنومندی را ازپا درمی اورد حل میکنم کودکیم را فراموش کردم.....نوجوانی را...نمیدانم...به جوانی نرسیده پیر شدم واینک تنها ارزویم این است که در ایوان خانه ایی کوچک روی صندلی گهواره ایی در یک عصر پاییزی بنشم وبه غروب خورشید بنگرم همراه با سکوت...چشمانم را برای ابد ببندم................................ خدایا میدانی در سخترین لحظات زندگیم گفتم خدایا شکرت

ادامه مطلب
}
![]()
ادامه مطلب
ـ سرورم من شما را بیشتر از آنچه که کلمات قادر به بیان آن باشند دوست دارم . من شما را بیشتر از زندگی تندرستی زیبایی و افتخار خود دوست دارم . من بیش از حدی که فرزندی می تواند به پدر خود عشق بورزد به شما عشق می ورزم عشقی که واژه ها از بیان آن عاجزند .
کوردلیا اندیشید : "من چه باید بگویم ؟ من پدرم را دوست دارم اما باید خاموش باشم . "
شاه لیر از سخنان گانریل بسیار خشنود شد و گفت :
ـ من "آلبانی " را به تو و شوهرت و فرزندانت می دهم تمتم زمین هایی که بین این خط تا این خط نقشه قرار گرفته است از آنِ شماست .
" رگان " پاسخ داد :
" آنچه را که حقیقتا گویای عشق من است خواهرم گفت. فقط آنچه گفت کافی نبود . من حاضر نیستم هیچ خوشی و لذتی را با عشقم نسبت به شما عوض کنم . من از تمام لذت های دنیا بیزارم و تنها از محبت شماست که مسرور می شوم . "
شاه از پاسخ رنگان شاد شد و یک سوم دیگر از سرزمین خود را به او بخشید .
آن گاه نوبت به کوردلیا رسید. پدر گفت : " اکنون تو چه می توانی بگویی تا یک سوم مابقی را که زرخیز تر از سهم خواهرانت است از آنِ خود کنی ؟ حرف بزن ."
کوردلیا پاسخ داد : " هیچ چیز سرورم من چیزی نمی توانم بگویم."
" شاه لیر " آنچه را که می شنید باور نمی کرد.
شاه لیر : هیچ چیز ؟
کوردلیا : هیچ چیز
شاه لیر : هیچ چیز زاده ی هیچ چیز است دوباره سخن بگو .
کوردلیا : من نمی توانم قلبم را بر زبانم جاری کنم .من شما را همان قدر که هر دختری می تواند پدرش را دوست بدارد دوست دارم نه کمتر و نه بیشتر. شما پدر من هستید وجود من از شماست بزرگم کردید و دوستم داشتید . در قبال آن من هم شما را دوست دارم و از شما اطاعت می کنم . من دوستتان دارم و به شما افتخار می کنم . اگر خواهران من می گویند فقط شما را دوست دارند پس چرا شوهر کرده اند ؟ وقتی من ازدواج کنم ناگزیر نیمی از عشقم از آنِ شوهرم خواهد بود.
ـ خیلی جوان و خیلی راستگو سرورم
ـ پس اکنون که چنین است راستگویی تو جهیزیه ی تو خواهد بود . از حالا به بعد من دیگر خود را پدرتو نمی دانم . تو با من و قلب من بیگانه ای بیش نخواهی بود
شاه لیر : اگر بعد از ده روز تو را تا در قلمرو من بیابند در دم کشته خواهی شد .
کنت : پس خدانگهدار ای شاه اکنون که اینگونه رفتار می کنید آزادی در دور بودن از شماست . خدانگهدارتان باشد کوردلیا شما بسیار درست فکر کردید وسخن گفتید
ـمن می دانم شما که هستید با پدر مهربان باشید .
رگان :لازم نیست تو بگویی ما چه وظیفه ای داریم .
گانریل : بهتر است تو مراقب سرورت باشی که بیش از حد نسبت به تو لطف کرده است .
کوردلیا پاسخ داد : " روزگار عیب های شما را که زیرکانه پنهانشان کرده اید آشکار خواهد ساخت
| Design By : Night Melody |


